خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
يه دوست
آرشیو شده ها
اردیبهشت ۸٧
اردیبهشت ۸٦
شهریور ۸٥
خرداد ۸٥
فروردین ۸٥
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
لینک دوستان
نحل
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
خاطره انفجار تانک کانون
به مشبک ضریحت دلم گره خورده
به خدا قسم این گدا رو ولش کنی مرده
سلام یه هفته داره از انفجار ادوات جنگی و انبار مهمات توی معراج شهدا که آقا سید از جبهه غنیمت آوردن میگذره .اون شب خودم کجا بودم؟ اول خیلی دلم گرفته بود می خواستم برم تو ولی بعد رفتم تو اتاق تدارکات دیدم کتابامون خیلی نا جوره و یه مقدار دست و پای این تدارکاتیهای بیچاره رو گرفته گفتم دیگه کلاسام شروع میشه نمی تونم تو طول هفته بیام مرتب کنم الان مرتب میکنم. بعد با یکی از بچه ها کار داشتم گفتم تا اون میاد من اینا رو تو کمد جا می دم بنده خدا گفته بود من تو مناجات میام پیشت این قدر مبهوت جمع کردن کتابا بودم که متوجه تموم شدن سخنرانی و شروع سینه زنی نشدم بعد دیدم اون بنده خدا اومد قرار بود بریم پشت حسینه که راحت تر صحبت کنیم گفتم بریم گفت بریم. داشتیم میرفتیم پشت حسینیه همین که رسیدیم به در دوم یه دفعه همون تانکه منفجر شد یه لحظه ذهنم رفت پیش بخاریهای که تو محرم هر از گاهی یه کوچولو شعله می کشید و باعث ترس مردم میشد یه دفعه یکی رو با سر خونی دیدم به خودم اومدم که تو این گرما بخاری کجا بود سریع رفتم پیش بچه ها تو غرفه یکی از بچه ها داشت تند و تند کتابا رو جمع میکرد برادرا داد میزدن خواهرا زود برین بیرون ممکنه یکی دیگه هم باشه من که اصلا ذهنم طرف تانک و خمپاره به گفته مسؤلین نمیرفتم مبهوت این که چی یکی دیگه هم هست. خلاصه کتابا رو جمع کردیم تازه یاد خواهرم افتادم میدونستم چیزیش نشده چون بیرون بود با بچه ها رفتیم بیرون تا تو دست و پا نباشیم تو کوچه خواهرم رو دیدم که داره دنبال دوستش میدود و اونو مگیره که مامانت سالمه تازه یاد مامانم افتادم و دعا کردم نفهمیده باشه دیدیم موندنمون اونجا فایده نداره با خواهرم و دوستش برگشتیم خونه تا سر خیابون بعدی رو پیاده اومیم که مبایلم یه ریز شروع به زنگ زدن کرد حالا برا ملت قسم و برات که من و خواهرم خوبیم خیلی لحظه بدی بود اومدیم خونه دیدیم مامانم هیچی نفهمیده همسایه ها جمع شده بودن ولی نیومده بودن در خونمون چون گفته بودن شاید مامانش ندونه نگرانش نکنیم بعد خواهر بزرگم زنگ زد که جواد شلوارش سوخته و مدام باباش زنگ میزد که علی کجاست ما هم میگفتیم که علی و جواد با هم بودن از اونجایی که با علی حرف زده بودم با اطمینان کامل میگفتم دوتاشون خوبن اون شب تا ساعت 12 خبری از جواد نشد بعد باباش رفت تو بیمارستان نمازی تو گمنام ها پیداش کرد گفتن چند بار جواد رو عمل کردن بعد شب بعدش ساعت 2 جواد رفت پیش بچه های دیگه که به اخبار مردم 175 نفر بودن قبل از شهادت جواد به داداشم زنگ زده بودن که دفترچه شو بیارین بیایین تصویه کنید داداشم دفتر چه رو برداشت رفت بیمارستان سر و صدا راه انداخت مسؤلین بیمارستان دیدن داره آبروشون میره گفتن نمی خواد پول بدی مثل این که همه جا تا سر و صدا نکنی کارت راه نمیوفته حالا اگه یکی داد نزنه باید تا قرون آخرش رو بده در صورتی که اعلام کردن هزینه ها با دانشگاه علوم پزشکیه مسخره است نه؟الان همش نگران اینم که دختره منو نبخشه آخه اگه من نمیخواستم باهاش صحبت کنم شاید نمیومد بیرون خدا کنه که از دست من ناراحت نباشه بعد از ماجرا چند بار دیدمش می خواستم برم معذرت خواهی کنم ولی نشد.اااااااااااااااا دیدی تو اولین سفری که با کانون رفتم مشهد نجمه بغل دست من بود حالا تنهایی!حالا تک خوری؟ ااااااااااااااا نامرد
. البته شهادت لیاقت میخواد که دنیا دوستایی مثل من این لیاقت رو ندارن.همین الان بهم خبر دادن آقای شاهچراغی و آقای هاشمی هم شهید شدن خوش به سعادتشون

