يه دوست خوب

خاطره انفجار تانک کانون

به مشبک ضریحت دلم گره خورده
به خدا قسم این گدا رو ولش کنی مرده
سلام یه هفته داره از انفجار ادوات جنگی و انبار مهمات توی معراج شهدا که آقا سید از جبهه غنیمت آوردن  میگذره .اون شب خودم کجا بودم؟  اول خیلی دلم گرفته بود می خواستم برم تو ولی بعد رفتم تو اتاق تدارکات دیدم کتابامون خیلی نا جوره و یه مقدار دست و پای این تدارکاتیهای بیچاره رو گرفته گفتم دیگه کلاسام شروع میشه نمی تونم تو طول هفته بیام مرتب کنم  الان مرتب میکنم. بعد با یکی از بچه ها کار داشتم گفتم تا اون میاد من اینا رو تو کمد جا می دم  بنده خدا گفته بود من تو مناجات میام پیشت  این قدر مبهوت جمع کردن کتابا بودم که متوجه تموم شدن سخنرانی و شروع سینه زنی نشدم بعد دیدم اون بنده خدا اومد قرار بود بریم پشت حسینه که راحت تر صحبت کنیم  گفتم بریم گفت بریم. داشتیم میرفتیم پشت حسینیه همین که رسیدیم به در دوم یه دفعه همون تانکه منفجر شد یه لحظه ذهنم رفت پیش بخاریهای که تو محرم هر از گاهی یه کوچولو شعله می کشید و باعث ترس مردم میشد  یه دفعه یکی رو با سر خونی دیدم به خودم اومدم که تو این گرما بخاری کجا بود سریع رفتم پیش بچه ها تو غرفه یکی از بچه ها داشت تند و تند کتابا رو جمع میکرد برادرا داد میزدن خواهرا زود برین بیرون ممکنه  یکی دیگه هم باشه  من که اصلا ذهنم طرف تانک و خمپاره به گفته مسؤلین نمیرفتم مبهوت این که چی یکی دیگه هم هست. خلاصه کتابا رو جمع کردیم تازه یاد خواهرم افتادم میدونستم چیزیش نشده چون بیرون بود با بچه ها رفتیم بیرون تا تو دست و پا نباشیم تو کوچه خواهرم رو دیدم که داره دنبال دوستش میدود و اونو مگیره که مامانت سالمه تازه یاد مامانم افتادم و دعا کردم نفهمیده باشه  دیدیم موندنمون اونجا فایده نداره با خواهرم و دوستش برگشتیم خونه تا سر خیابون بعدی رو پیاده اومیم که مبایلم یه ریز شروع به زنگ زدن کرد حالا برا ملت قسم و برات که من و خواهرم خوبیم خیلی لحظه بدی بود اومدیم خونه دیدیم مامانم هیچی نفهمیده  همسایه ها جمع شده بودن ولی نیومده بودن در خونمون چون گفته بودن شاید مامانش ندونه نگرانش نکنیم بعد خواهر بزرگم زنگ زد که جواد شلوارش سوخته و مدام باباش زنگ میزد که علی کجاست ما هم میگفتیم که علی و جواد با هم بودن از اونجایی که با علی حرف زده بودم با اطمینان کامل میگفتم دوتاشون خوبن اون شب تا ساعت 12 خبری از جواد نشد بعد باباش رفت تو بیمارستان نمازی  تو گمنام ها پیداش کرد گفتن چند بار جواد رو عمل کردن  بعد شب بعدش ساعت 2 جواد رفت پیش بچه های دیگه که به اخبار مردم 175 نفر بودن قبل از شهادت جواد به داداشم زنگ زده بودن که دفترچه شو بیارین بیایین تصویه کنید داداشم دفتر چه رو برداشت رفت بیمارستان سر و صدا راه انداخت مسؤلین بیمارستان دیدن داره آبروشون میره گفتن نمی خواد پول بدی  مثل این که همه جا تا سر و صدا نکنی کارت راه نمیوفته حالا اگه یکی داد نزنه باید تا قرون آخرش رو بده در صورتی که اعلام کردن هزینه ها با دانشگاه علوم پزشکیه مسخره است نه؟الان همش نگران اینم که دختره منو نبخشه آخه اگه من نمیخواستم باهاش صحبت کنم شاید نمیومد بیرون خدا کنه که از دست من ناراحت نباشه بعد از ماجرا چند بار دیدمش می خواستم برم معذرت خواهی کنم ولی نشد.اااااااااااااااا دیدی تو اولین سفری که با کانون رفتم مشهد نجمه بغل دست من بود حالا تنهایی!حالا تک خوری؟ ااااااااااااااا نامرد. البته شهادت لیاقت میخواد که دنیا دوستایی مثل من  این لیاقت رو ندارن.همین الان بهم خبر دادن آقای شاهچراغی و آقای هاشمی هم شهید شدن خوش به سعادتشون

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - يه دوست

 

سلام

 یه خاطره جالب و خنده دار از مشهد،تابستان 85

من اولین بارم بود تابستون با کانون مشهد می رفتم موقع رفتنمون تو اتوبوس از صبح که حرکت کردیم ما سر و صدا کردیم تا شب،یه کلمن تقریبا بزرگ بود که پر یخ بود یخش هم آب نمی شد من بلندش کردم بلای سرم اومد که تا آخر سفر یادم نرفت خلاصه شب شد ما همه خوابیدیم در صورتی که بازم می خواستیم اذیت کنیم ولی نشد من و دوستم صندلی آخر بودیم ما 5 تا راننده داشتیم که شب 2تاشون اومدن توبوفه خوابین شب ساعت سه راننده نمی دونم برای چی ایستاده بود بیدار شدم دیدمدوستم نیست دیدم داره آب می خوره دید من بیدار شدم گفت آب می خوای گفتم آره همه کم کم بیدار شدن و خلاصه این دوست ما هم کل اتوبوس رو آب دادو سریع اومد خوابید برا نماز که رفتیم پایین و اومدیم دیگه نخوابیم ما خیلی اذیت شدیم آخه راننده که خوابیده بود درست پشت سر من و دوستم بود خلاصه دیگه نخوابیدیم ساعت 8 دوباره شروع کردیم به سر و صدا کردن راننده بنده خدا پاشد رفت جلو شروع کرد به غر زدن یکی از بچه ها گفت من می گم برای سلامتی راننده صلوات شما هم صلوات بفرسید گفت و ما هم صلوات فرستادیم راننده بیچاره ساکت شدخلاصه رسیدیم مشهد شنیدم دوتا از اتوبوس ها تصادف کردن کلی ناراحت شدیم خلاصه شبی که فرداش می خواستیم برگردیم گفتن اتوبوس 8 باید پخش بشن تو اتوبوسها ی دیگه اتوبسشون می تونه یه روز دیگه بمونه می خوایم بدیم به اتوبوس برادرا که تصادف کردن خلاصه ما هم کلی اعتراض و سر و صدا فایده نداشت آورمون کردن تو اتوبوسهای دیگه کم کم دوستون خودش رو لو داد کلمن رو به اون سنگینی بلند کرده بود گذاشته بود رو بوفه به همه آب داده بود بعد می بینه یه چیزی زیر کلمن داره تکون می خوره تا نگو کلمن رو گذاشته رو شکم راننده بیچاره وکل اتوبوس هم آب داده بعد فهمیدم که اینقدر سریع اومد خوابید برای چی بود و غر غرهای راننده برای چی.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - يه دوست

 

سلام

بسم رب شهدا و صدیقین

قبلاًاز شهدا گفتم ولی این دفعه می خوام یه شهید خیلی با حال رو بهتون معرفی کنم

شهید مهدی زارع (جمشید زارع)

حاج مهدی زارع در روستای هفت انجان بیضاء چشم به جهان گشود  او هنوز سه سالش نشده بود که از نعمت عزیز مادر محروم شد و مادر در دامن سرد خاک آرام گرفت .

تازه داشت احکام اسلامی را یاد می گرفت و خودش را برای مدرسه رفتن آماده می کرد که پدرش به رحمت خدا رفت وسر پرستی او و برادرانش به عهده عموی ایشان بود عموی ایشان علاقه زیادی به ادامه تحصیل داشتند به بهانه جمشید به شیراز آمده و ادامه تحصیل دادند.

خاطره ای از عموی شهیددر ماه مبارک رمضان:روزهای زیادی سپری شدندتا سرانجام ماه مبارک رمضان فرا رسید جمشید که کلاس دوم یا سوم دبستان را تازه تمام کرده بود با شور و شوق باور نکردنی به استقبال روزه رفت امّا با مخالفت ما رو برو شد ولی اشتیاق عجیبی در وجودش جریان داشت که حرفهای ما را نادیده می گرفت .

فکر می کنم روز چهارم بود که نزدیکی های اذان صبح با عجله بر خاستیم و برای تهیه غذا به طرف آشپز خانه رفتیم تا زودتر سحری را آماده کنیم،اما چراغ را روشن دیدم وحس کردم یک نفر از در پشتی بیرون رفت.راستش ترسیدم که نکند کسی وارد خانه شده باشد . برای همین به طرف در رفتم در تاریکی چیزی معلوم نبود .با اینکه نگران بودم،دوبار به خودم جرأت دادم و داد زدم «کیه؟»

کسی جوابم نداد. وقتی برای بار سوم و بلندتر صدا زدم،صدایی از دل تاریکی آمد:عمو جون !جمشیدم

نفس راحتی کشیدم،هنوز از اضطرابم کاسته نشده بودکه جلو آمد و نور کم فانوس قسمتهای از چهره اش را روشن کرد،او هم کمی ترسیده بود .گفتم:پسر جون!این موقع شب ؟و او که تازه لقمه غذا رو قورت داده بود سرش رو پایین انداخت و گفت :غذا می خوردم،گفتم:بچه جون!این نصف شبی چه وقت غذاخوردنه؟

مگه روزت رو ازت گرفتن.

سرش رو بالا آورد.نگاهم در نگاهش گره خورد.گفت:با اجازتون غذا خوردم که روزه بگیرم .

زمستان سال 56 سخت و سوزان بود.شب ازنیمه گذشته. بوران و برف همراه با زوزه های خشمگین باد هراس شب را هر چه بیشتر کرده است.جمشید در نماز و دعاست. گونه هایش خیس است وچهره اش گل انداخته.حسّی بین وهم وواقعیّت درذهنش می دود.در حیاط به صدا در می آید،جمشی در را باز می کند.

موجی از نور او را به عقب می راند.اضطرابی شفّاف در تمام وجودش می خلد.چشمش به شدت خیره می شود.دستش را سایه بان می کند اما هرگز نمی تواند در نور نگاه کند.از کانون نور طنین صدایی گرم،قدری از دلهره جمشید می کاهد:

-آرام باش فرزندم،من...

 صدای ضربان قلبش تمام گوشش را پر کرده است.در دلش غوغایی است،لبخند می زند.دلهره دارد،احساس خوشایندی در زیر پوستش می خزد.می خواهد بال در بیاورد.اصلاًپرواز کند می خواهد خودش را به زمین بیندازد تا پای «آقا» را ببوسد،که دست گرم آقا بر شانه هایش می نشیند.سرش را بالا می گیرد.کم کم می تواند در نور نگاه کند.«آقا»درشت اندام است،با لباس رزمی زیبا و مرتّب.همچنان که دست بر شانه اش دارد می گوید:

-آرام باش،فرزندم آرام!من «علی» هستم!از امروزنام تو«مهدی»

است.تو از سربازان بزرگ اسلام خواهی بود و به زودی در قیامی بزرگ شریک خواهی بود!

فضای اطاق از عطری بهشتی سرشاراست.«مهدی»حیرت زده و مضطرب از خواب بر می خیزد .خیس عرق است.رعشه ای شیرین در تمام تنش مور مور می کند.با مرور خاطره انگیزرؤیایش

از خود بی خود می شود.های های گریه اش اهل خانه را بیدار می کند و او به نام «مهدی»می اندیشد.قلم و کاغذ برمی دارد،

شاعری که تا کنون شعری را نگفته و از آن پس هم نخواهد گفت ،قطعه شعری زیبا را قلم می زند:

خواب دیدم کسی آمد به در خانه من

                                 که پر از نور کند ظلمت کاشانه من

از تعجب دهنم باز شد و گریه کنان

                                 گفتم ای نور که ای؟گفت شیر ژیان

من علی هستم و دارم به تو پیغام دگر

                                 که تو را هست از این بعد یکی نام دگر

نام مهدی بنه بر خود که برازنده توست

                                 که ره سرخ شهادت ره آینده توست

هنگام اذان است،وضو می گیرد به نماز می ایستد.چشمهایش را تند تند به هم می زند هنوز خیره است.........

مهدی رفت این دنیا برای او تنگ بود به جایی که باید می رفت رفت ولی ما هنوز مانده ایم بعضی وقتها از خودم متنفر می شم می گم من به هیچ دردی نمی خورم ولی وقتی کتابای شهدا رد می خونم به خودم میام ومیگم اینا اسلام رو زنده نگه داشتن و رفتن حالا من و امسال من هستیم که باید راه اونها رو ادامه بدیم تا آمریکا نتونه به اسلام ضربه بزنه 

                                                                                      فعلاْتا بعد

                                                                                           یاعلی   

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - يه دوست

خاطرات اعتکاف و مشهد

                                       

سلام

میخواستم زودتر از اعتکاف بگم ولی تو اعتکاف وقتی که آقاسید گفتند شک نداشته باشید که خدا گناهاتونو بخشیده گفتم امسال امکان پا بوسی آقا صفره پس اگه بطلبند معلومه که خدا من بنده غرق در گناه و معصیت خودشو بخشیده باورم نمیشد خدا این گناهای بزرگی رو که من کردم ببخشه چون خودم هیچ وقت خودم رو نمیبخشم خلاصه گفتم بزرگی خدارو به شما هم نشون بدم که چه بنده گناهکاری رو بخشیده نمی دونم چه جوری همه چیز برای پا بوسی آقا جور شد خودم هم تعجب کرده بودم خلاصه سرتونو درد نیارم آقاطلبید و ما رفتیم تازه چه جوری طلبیدند بماند که کلی لطف توش بود تازه شماره اتوبوس هم هشت بود اصلا تو این حال و هوا ها نبودم که به شماره اتوبوس توجه کنم همه رو نگاه کردم تا اسمم رو تو اتوبوس شماره هشت دیدم خلاصه رفتم ،رفتم مشهد خیلی خوشحال بودم خیلی ذوق داشتم .تو خونه خودمو میکشم تا یک ساعت بگذره کلی خودمو سرگرم میکنم تا یک ساعت بگذره ولی تو اون شهر عشق چشم میذاشتی رو هم شب میشدو روز میشد تو بهشت رضا جای اونای که نبودن خیلی سبز بود کنار شهدا ،کنار امام رضا خیلی با صفا بود خیلی دیگه نمیدونم چی بگم امام رضا رو نمیشه وصف کرد باید ببینی منو باش برای کی دارم میگم اینا همه خودشون امام رضای اند

امام رضا به اینا نزدیک تره تو رو خدا برای من بنده رو سیاه خدا دعا کنید دعا کنید مثل خودتون پاک بشم تو اتوبوسمون یکی از بچه ها اولین بارش بود که میومد مشهد تو حرم که میرفتیم همه دنبالش راه میفتادیم تا امام رضا که ا ومد بغلش کنه و خوش آمد بگه بگیم ما آوردیمش وما رو هم ببینه یه خاطره جالب که برای خودم قشنگترین خاطره این سفره بود همه از تصادف شنیدین خدا رو شکر خیلی اتفاق نا جوری نیفتاد چون امام رضا هوای زائراشو داره .یه روز بعداز نماز صبح با دوستم تو حرم که بودیم هی امام رضا رو دعوت میکردیم حسینیه داشتیم ربر میگشتیم گفتیم آقا شما بروایشا الله ما میایم پزیرای میکنیم وقتی رسیدیم حسینیه دیدیم واقعا آقا اومده چون یکی از بچه ها که تو تصادف دوتا کتفش شکسته بود داشت با هواپیما برمیگشت شیراز هنوز هم زیارت نرفته بود به دوستم گفتم دیدی آقا اومد .

خلاصه خیلی جای اونای که نبودن سبز بود.

برای برگشتن اتوبوس ما حاضر شده بود بیشتر بمونه و عصر برگرده و برادرای که تصادف کرده بودن و دیر رسیده بودن کمی بیشتر بمونن بچه های ما رو پخش کردن تو بقیه اتوبوسها بچه اعتراض کردن من و دوستم افتادیم تو اتوبوس سه نمیدونم این سفره پر از لطف بود اول که هشت بعد هم که سه راستی تو تولد امام حسین یه عیدی باور نکردنی بهمون دادن میدونی چی بود. صد و پنجاه سال پیش حرم امام حسین رو آب میگیره بعد تمام قبر و ضریح رو باز میکنن درستش میکنن یه آقای اصفحانی اونجا بوده و همون موقع سه کیلو از خاک کنار بدن امام حسین رو برمیداره همین جوذر نسل به نسل میگرده تا دست یکی از نوه هاش میفته این آقا به آقا سید و بچه های کانون ارادت خاصی داشته و میاد این خاک رو میده به آقا سید ،آقا سید هم تو شب تولد آقا امام حسین به بچه های تدارکات میده و اونا هم با آب زمزم و آب سقا خونه میجوشونن بعدشم به عنوان عیدی دادن به بچه ها فکرشو بکن خاکی که این همه روش راه رفتن و این همه گذشته شفا میده دیگه چه برسه به خاکی که کنار بدن خود آقا باشه دیگه واقعا شک ندارم خدا منو بخشیده میبینی خدا چقدر بزرگه.برام دعا کنید.                                                  

                            بهشت رضاعلیه السلام               

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٥ - يه دوست

شهيدوشهادت

به نام خداي كه:

علي را براي امامت و

حسن را براي ولايت و

حسين را براي شهادت آفريد

 

تاحالاخيلي از شهيد و شهادت شنيديد عكسهاي از شهدا رو ديديد ويا به گلزار شهدا رفتيد و قبور اونها رو زيارت كرديد.

روز جمعه29 ارديبهشت رفتيم بنياد شهيد ارسنجان اونجا توي يك اتاق نسبتا كوچيك آثار شهدا رو جمع آوري كرده بودن اول كه وارد ميشدي نمادي از عكسهاي شهداي كشور مثل شهيد بابایي و شهيد ابراهيم همت و ديگر شهدا  بعد زير عكس شهدا اينو نوشته بودن:

   گر خلافت با علي(ع) بود و فدك با فاطمه(ع)     

   باغ زهرا(ع) اين همه آلاله پرپر نداشت

بعد توي يك اتاق ديگه آثار شهدا بود:

شهيد عبدالمحمد زارع:رفت و توي دفتر مشقش نوشت دنبالش نگردن نميدونم بعد از چند وقت مادرش گفت ديگه نگردين عبدالمحمدديگه بر نميگرده

شهيد نادر دهقان:يه مقاله 22 صفحه اي در مورد مستظعفين‌‌ انقلاب و امام نوشته بود.

مهرشون جانمازشون مسواكشون همه و همه اونجابود  نميدونم شايد خودشون هم اونجا بودن .

شهيدعلي محمدمحمودي : كه لحظه شهادتش دوستش كنارش بود و چند قطره از خون پاكش رو داخل يك شيشه ریخته بود و براي خانواده اش آورده بود .ديدين خون وقتي ميمونه سياه ميشه ولي اين انگار تازه بود . چند روز بعدش خودش هم رفت پيش دوستش.

شهيد رجبعلي زارع:ناماي به خانواده اش نوشته بود:

نويسم نامه اي از جبهه و جنگ

به زير آتش دشمن دلم تنگ

نه غم دارم كه از خانه شوم دور

دلم از شوري خط ميزند شور

شهيد مراد جهانگير :برادر مسول بنياد شهيد ارسنجان بود اين يكي واقعا شنيدنيه البته اين كه ميگن شنيدن كي بود مانند ديدن راسته .مادرش از شیراز يه حلقه ازدواج خريده بود به مرقد آقا شاهچراغ متبركش كرده بود  بعد پسرش گفته بود دستت كن گفته بود بزار برم و برگردم بعد گفته بود نه حالا دستت كن تا بعد 65 تا سكه يك ريالي دو ريالي و سكه هاي ديگه براي اينكه شب دامادي پسرش بريزه روي سرش جمع كرده بود . سكه ها اونجا بود حلقه اونجا بود ولي مراد رفت و ديگه بر نگشت .

 

شهيد محمد نعمت الهي : پيراهني كه در آخرين لحظه به تن داشته اونجابود گفته بودن بشويم عرقها و خونها پاك بشه گفته بودن نه همين جوري بزاريد باشه.

شهيد            :گفته بودمن مادرندارم يك تكه يخ روي قلبم بزاريدتاذره ذره آب بشه به جاي اشكهاي مادرم .

شهيد شيرزاد عاطفي:

خدايا:اگر خواستي شهيدم كني دو دستم و سرم را از تنم جدا كن تا در مقابل امام حسين شرمنده نباشم . همين طور هم شهيد شدوخوشا به حالش كه در مقابل امام حسين شرمنده نشد ولي ماچي؟

شهيد حسين ابراهيمي: خانواده شهيد شلوار پدر رو گذاشتن و خرجي رو توي جيب بابا ميزارن و خرجي رو از بابا ميگيرن .

شهيد علي محمد روستا:بعد از شهادت دوستاش فراغ اونها رو تحمل نميكرد توي كيفش به جاي عكسهاي چرت و پرت و ....... عكس دو ستاي شهيدش رو گذاشته بود توي كيفش البته خودش هم به دوستاش پيوست.

شهيد حميد شبانپور :5 دقيقه قبل از شهادتش يك گل خيلي قشنك كشيد فكر كنم گله خودش بود كه پرپر شد و رفت

شهيد                :دخترش براش نامه نوشته بود بعد نامه تركش خورده توي جيب بابا رو براش آوردن دختر اون موقع هشت سالش بود حالا بزرگ شده و اسم بابا رو گذاشته رو بچه اش.

شهيد قنبر علي قنبريان:كيف تركش خورده و خون آلود بسيجي نوجوان و زفترچه تركش خورده و خون آلود عموي پاسدارش شهيد محمد رضا قنبريان.

اگه بخوام همه رو بنويسم جا كم مياد مثل خودشون كه اينجا براشون تنگ بود و رفتن .

يه ماكتهاي بود از جبهه يه جنگلي بود آقاي جهانگير ميگفتن اگه بچه ها يه حالت مرده به خودشون می گرفتن كه دشمن نفهمه موش هاي صحراي تكه تكه شون ميكردن اينارو اوناي كه ديدن بهتر می فهمن مثل آقا سيد ولي من و تو كه ميشنويم دركش برامون سخته يه نعل اسب شكل هاي بود ميگفتن پشتش جلوش كنارش همه مين بود تكون نمیتونستي بخوري . ماكتهاي از كربلا بود خيلي قشنگ شرح داده بودن .

راستي روز دوشنبه اول خرداد  با بسيج رفتيم خونه شهيد قاسم كارگر  مادرشون ميگفتن پدرشون بهشون گفتن تو ميخواي بري چي كار برادرت كه رفت زخمي شد برگشت  به پدرشون گفتن شما خمس و زكات ميديد گفتن معلومه كه ميدم اگه ندم اين غذاي كه ميخوريم مشكل داره گفته بودن شما چندتا بچه داريد گفته بودن5 تا گفته بودن من خمس بچه هاتونم

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٥ - يه دوست

 

 

سلام

با آرزوی موفقيت وسربلندی برای شما دوست عزيزاميد وارم سال پر برکتی داشته باشين

خب حالا بذار از مشهد و سال تحويل روبروی ضريح آقا بگم خيلی خوب بود جای همه سبزآقا سيد گفتند به هم تبريک نگيد چون اربعينه ولی وقتی آقا تبريک گفتن گفتن اشکال نداره بگين حرم خيلی شلوغ بودخيلی از زائرا اومده بودن خلاصه خيلی خوش گذشت از همه بهتر بهشت رضا کنار شهيدا بود که خيلی خيلی با صفا بود انشاالله دفعه بعد با هم بريم

 

دوری از آقا خيلی سخت و دلگيره من بازم امام رضا ميخوام

راستی يادم رفت از هفت سينمون بگم يکيش سيدالشها بود يکيش سيدالصابرين بود يکيش سه ساله بود یکیش سید الساجدین بود بقه اش يادم نيست انشاالله عکسش که ضاهر شد ميزنم تو وبلاگم منتظر باشيد

فعلا همين

تا بعد التماس دعا

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٤ فروردین ،۱۳۸٥ - يه دوست

 

 

سلام

 

تا حالا دلت گرفته وقتی دلت میگیره یا دلت بد جوری هوای میشه چیکار میکنی من خیلی وقتا دلم میگیره تنها راهم مجلسای کانونه  خدا عمر بده آقا سید رو نمیدونم اگه این کانون نبود ما که بلد نیستیم بهونه تراشی کنیم برا خالی کردن خودمون چی کار میکردیم امام رضا هم دعوتم نکرد به قول آقا سید

                   اگه تو راهم ندی عیب نداره                         عکس گنبد رو تماشا میکنم

شنیدم عید آقا سید نمی خوان ببرن مشهد نه آقا سید همین یه مشهد رو داریم اونم هر از گاهی میبرنمون همراه خونواده یه بار وقتی کلاس چهارم دبستان بودم رفتیم دیگه نرفتم تا پارسال عید با کانون تا حالا اینقدر بهم خوش نگذشته بود آقا سید تو رو خدا تو رو به همین امام رضا قسم میدم امام رضا رو از ما نگیر من تنها ار طریق شما میتونم بیام امام رضا پس یه کاری کن عید بریم هر چند که میدونم قا سید اینو نمیبینه با این کار حد اقل دل خودمو خوش میکنم میگن هر وقت دلت گرفت هر چی تو دلته بنویس هر وقت از خدا چیزی میخوای بگو   هیچ وقت چیز کم از خدا نخواه من هم یه چیز از خدا میخوام اونم اینه که هر سال سالمو روبروی ضریح تحویل کنم میگن آدم موقع تحویل سال هر کاری میکنه تا آخر سال همون کار رو میکنه امسال روبروی ضریح قشنگش  پرچم جدش رو گرفتم دستم موقع تحویل سال دعا کردم پرچم جدش رو ازم نگیره حالا نمیدونم لیاغت دارم یا نه کاشکی الان مشهد بودم

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱ مهر ،۱۳۸٤ - يه دوست

 

 

اعتکاف

یه جورای می دونستم اعتکاف چیه  تا حالا نرفته بودم  امسال رفتم ولی لیاقت نداشتم خودم نمی خواستم برگردم یه جورای مجبور شدم البته خیلی سخت بود یعنی نبود ما برای خودمون سخت گرفتیم نمیدونم خدا دعوتم کرد من لیاقت نداشتم یا خدا تو مهمونی از من خوشش نیومد بیرونم کرد نمیدونم

شاید مهمون خوبی نبودم نتونستم رسم مهمونی رو به جا بیارم خوش به حال اونای که رفتن و موندن اول که رفتیم تو شبستون یه جا گیرمون اومد  برای داخل رفتن خیلی سخت بود خیلی فشار وارد شد نمیدونم ما که نتونستیم این فشار رو  تحمل کنیم چطور می خوایم  فشار قبر رو تحمل کنیم شاید اینم خودش یه امتحان بود نمیدونم خلاصه رفتیم تو  توی شبستون برای دعای کمیل که همش خواب بودم  اون آخرش که ای پادشه خوبان بود بیدار شدم این از شب اول بلاخره افطار شد بعد از افطار یه جورای شد که برگشتیم نمیدونم چرا خیلی پشیمونم که نمودم  وقتی از مسجد اومدیم بیرون مرده وایساده بود می گفت حالا اینا سی چهل ملیون به جیب زدن خیلی عصبانی شدم داشتم آتیش میگرفتم خلاصه برگشتیم خوش به حالتون که موندین ولی یه کم راضیم از خودم چون برای اعمال ام داوود برگشتم مسجد اولین نماز باحالمو اون جا خوندم خیلی حال داد همه به خاطر خدا گریه می کردن  خیلی خوب بود

در پناه حق پیروز و سر بلند باشید

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٤ - يه دوست

اعتکاف

سلام

میخوام از اعتکاف بگم ولی نمیدونم چی بگم ولی یه چیزای ازش شنیدم چون من تا حالا نرفتم

شنیدم اونجا همه روزه میگیرن  دعا میکنن امسال میخوام برم شاید خدا این بنده گناهکارشو ببخشه

میگن اونجا آدم خوبا میرن میترسم منو راه ندن اکه رفتی برای منم دعا کن شاید خدا ببخشه خدا خیلی مهربونه متعنم در برای گناه کاری مثل من باز میکنه

  خودم بین این همه خوب خجالت میکشم  تو رو خدا اگه رفتی منم دعا کن  میگن  اونجا خیلی خوبه ایشالله که بتونم بام ببینم شاید یکم آدم بشم

 

در پناه حق پیروز و سر بلند باشید

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٤ - يه دوست

 

حرف من

گفتن اگه از قلم خودت باشه جالب تره نميدونم چطوري حرف دلموبزنم آخه بلد نيستم تازه ياد گرفتم اول راهم.                                                                                         

نميدونم چرا بعضي ها با نظام ومملكت اسلامي مشكل دارن هي ميگن آزادي آخه كسي نمي دونه منظورشون از آزادي چيه آزادي اين نيست نميدونم چرادخترا شدن پسر بلوز شلوار مي پوشن ميان بيرون پسرا موهاي بلند وصورت تميز ميرن بيرون بعد ميگن آزاد نيستيم هر كسي اونچيزي رو كه نداره بهش حريص مي شه.

مثلا اگه من ما مانم به زور مي گفت چادر بپوش متمئنن ميپوشيدم و دور از چشم ما ما نم بيرون مياوردم.

 حا لا بگذريم امروز خيلي خوشهالم چون مملكتمون دست اون كسي كه همه يا حد اقل بيشتر مردم مي خواستن افتاد نه فكر نكنيد منظورم اينه كه جناب آقاي سيد محمد خاتمي بد بودن نه اين حرف رو بخاطر اين گفتم كه ذوق زده بودم  خودم اولين بارم بود راي ميدادم  اول ميخواستم به قاليباف راي بدم ولي بعد خانواده نظرم رو عوض كردن خودم خيلي در مورد احمدي نژاد تحقيق كردم  بعد راي دادم تازه من نماينده آقاي احمدی نژاد تو يكي از مدرسه هاي شيراز بودم تازه نماينده آقاي رفسنجاني خودش به احمدي نژاد راي داد گفتم خوب ميومدي تو ستاد آقاي احمدي نژاد گفت نمي دونستم كجاست براي همين رفتم ستاد آقاي رفسنجاني اينم يه خاطره از دوره انتخابات  خيلي خوب بود واقعا از رايم رازيم و خدا رو شكر ميكنم.

دببخشيد سرتونو درد آوردم

در پناه حق پيروز و سربلند باشيد

 

تواضع و حال ميکنيد چقدر زيبا رهبر و..

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٤ - يه دوست